تا سن پطرزبورگ

من اینجاییم و چراغم در این خانه می سوزد...

تا سن پطرزبورگ

من اینجاییم و چراغم در این خانه می سوزد...

درباره بلاگ
تا سن پطرزبورگ

از همه شماهایی که اینجا رو دنبال می کنید و وقت میذارید بسیار سپاسگزارم. ببخشید اگر زود به زود نمی نویسم...

۱۶ خرداد ۹۴ ، ۱۷:۵۴

خنده الکی

این شبها که به اجبار وقتی مامانم اینا "خندوانه" رو نگاه می کنند و منم از بیکاری مجبورم نگاه کنم هی خیره میشم به "رامبد جوان"! هی نگاهش می کنم با دقت و هی فکر می کنم با اینکه انقدر زور میزنه بخنده ولی چرا آدم شادی به نظر نمی رسه؟! هی نگاهش می کنم و زل میزنم توی چشمهاش و حس می کنم یه چیزی توی چشمهاش نیست هر چند که دهنش تا آخرین حد ممکن بازه و ظاهرا داره می خنده! این پسره اون بازیگر "خانه سبز" نیست که من حتی از حالت چشمهاش خنده ام می گرفت. به نظرم فقط توی اون قسمتی که "مسعود فراستی" روبروش بود از ته دل و واقعی می خندید. دوست داشتم به بازیگر محبوب دوره نوجوونی کوفتیم می گفتم: رامبد جان خندیدن الکی که نیست باید وقتی می خندی چشمات برق بزنه و اونوقته که آدم روبروت خنده ات رو باور می کنه و می خنده. نمیدونم شایدم طبق معمول دارم اشتباه می کنم.

7660 ...
۱۳ خرداد ۹۴ ، ۱۷:۲۶

تضاد

چقدر شبها صدای هواپیماهایی که از بالای سرم میگذرند به من آرامش میدند. اونها به طرز عجیبی منو خیالپرداز می کنند و رویای رفتن به جاهای بهتر رو در من زنده می کنند. بعضی شبها حتی در خودم این قدرت رو می بینم که برای همه مسافرهاش داستانی بسازم. چقدر شبها که همه فکرها و دردها به آدم هجوم میارند، صدای گذشتن یک هواپیما حال منو خوب میکنه. حتی به اون شب که توی هواپیما از درد به خودم می پیچیدم ولی نمی تونستم نخندم، می افتم و می بینم چقدر درد گاهی می تونه شیرین باشه. ولی توی روز این حس فرق می کنه. صدای هواپیما در من ترس عجیبی ایجاد می کنه. دلواپسم می کنه و منو تا دورترین اضطرابهای زندگیم می کشونه. یاد خاطرات بد می افتم و تصویر اون زنی رو به یاد میارم که بعد از سقوط هواپیما توی ترافیک گریه می کرد و به شدت بی تاب بود و حتما اون ترافیک براش طولانی ترین ترافیک زندگیش بود. صدای هواپیما روزها منو تا دلهره سقوط، مرگ، نبودن و نیستی می بره. عجیبه که انسان چقدر با حسهای متضاد زندگی می کنه و این شعر "صبا کاظمیان" حس غریبی رو در من زنده می کنه:

محبوب من

مگر تو

همان کسی که همیشه نبود، نیستی؟

چگونه باز هم

برای کسی که همیشه نبود

دلتنگم؟!

7660 ...
۱۳ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۲۵

مردان رویایی!

چند روز پیش فیلم " آسمان زرد کم عمق" رو دیدم. نمی دونم منتقدین راجع به این فیلم چه نظری دارند ولی من خیلی خوشم اومد. البته باید بگم اینکه خوشم اومد، کاملا شخصی خوشم اومد! یعنی اینکه تمام فیلم عین یه احمق، دقیقا عین یه احمق، داشتم خودم و طرف خودمو جای دو تا شخصیت اصلی داستان میذاشتم. کاری که این روزها به طرز ابلهانه ای در همه موقعیتها انجام میدم. دختر داستان توی تصادف که خودشم پشت فرمون بوده، همه خانواده اش رو به کشتن میده و مدتی رو در بیمارستان روانی میگذرونه و شوهرش که خیلی درکش می کرده نه تنها اونو رها نمی کنه بلکه به شدت مواظبش بوده و پا به پای دختر تو فیلم میاد و حتی وقتی به علت حرف نزدن دختر، سرمایه زندگیشون رو از دست میدن و شوهره می افته زندان، بازم دختره رو رها نمی کنه و باز سعی می کنه به دختره ثابت کنه دوستش داره! آره بابا می دونم همه اینها توی فیلم هاست ولی حالا شما بیاید یه درصد احتمال بدید چنین آدم خوبی هم هست! مثل همین فیلم آخر جیرانی، " من یک مادر هستم". دوست پسر دختره، در همه حال کنارش می مونه حتی وقتی که می فهمه به دختره تجاوز شده. حتی وقتی که می فهمه دختره محکوم به اعدامه تا اون لحظه آخر جا نمی زنه. من همش از خودم می پرسم اگه تو لعنتی می دیدی من توی یکی از این موقعیت هام چه گهی می خوردی؟ خب معلومه همون اول خودتو گم و گور می کردی. یه جوری که انگار از اول وجود نداشتی. وای دنیا چه جای وحشتناکتری می شد اگه همه عین تو بودند! و من که عاشق نامردترین آدم دنیا شدم و هر روز دلم برای آدمی تنگ میشه که گاهی بی نهایت بی نظیر بود حتی اگه نامرد بود...

7660 ...