تا سن پطرزبورگ

من اینجاییم و چراغم در این خانه می سوزد...

تا سن پطرزبورگ

من اینجاییم و چراغم در این خانه می سوزد...

درباره بلاگ
تا سن پطرزبورگ

از همه شماهایی که اینجا رو دنبال می کنید و وقت میذارید بسیار سپاسگزارم. ببخشید اگر زود به زود نمی نویسم...

۲۵ خرداد ۹۴ ، ۱۵:۴۴

سنگ محک صداقت!

از جمله نتایج مهمی که من و همخونه محترم طی ساعت ها بحث و زیر و رو کردن زندگی آشناها و مردم به اون رسیدیم اینه که: اگه کسی پیدا شد و به شما ابراز علاقه کرد و خواست با شما قرار بذاره و شما هنوز به صداقت گفتارش شک داشتید یک راه مطمئن و بدون درز وجود داره و اونم اینه که شما محل قرار رو "کافی شاپ وی.آی.پی مجتمع پالادیوم" تعیین کنید. اگه طرف قبول کرد بدونید در گفتارش صداقت داره و کلا بچه خوبیه. البته این راهکار ما فعلا در تهران قابل اجراست و دوستان شهرستانی باید یه راه دیگه برای سنجش صداقت طرف پیدا کنند.

7660 ...
۲۴ خرداد ۹۴ ، ۱۷:۵۵

سکوت فکری

نوشتن برای من لذت بخش ترین کار دنیاست. از وقتی که یادمه یعنی از زمان راهنمایی من همیشه دفترچه خاطرات روزانه داشتم و به دقت و وسواس همه ماجراها و احساسم در مورد اون ماجرا و اون روز رو می نوشتم. از این جهت بسیار به خودم افتخار می کنم که جای نوشتن توی دفترهای قلب قلبی و گل گلی و جمع آوری شعرهای عاشقانه لوس، توی یه دفتر معمولی همه چیز رو می نوشتم. اما باور کنید نوشتن هم یک جاهایی سخت میشه. جاهایی که آدمیزاد ماهها توی خونه می مونه و تمام روز به دیوارها نگاه می کنه و فقط خزعبلات توی ذهنش میاد. یه جاهایی هست که آدم توی زندگی به سکوت می رسه و حرفی برای نوشتن پیدا نمی کنه و برای من این بدترین اتفاق موجوده. تمام روز سعی می کنم موضوعی برای نوشتن پیدا کنم. توی فکرم می نویسم و آخر سر پاره اش می کنم چون می بینم یا تکراریه و یا مسخره ست. بله آدم به سکوت مغزی هم میرسه و مثلا توی ذهنت فقط آهنگی از "علیرضا افتخاری" پخش میشه. اینجاست که خواننده هات رو از دست میدی و می فهمی اگه اثری نداشته باشی و اگه موجودیت خودتو هر روز به همه یادآوری نکنی به زودی همه فراموشت می کنند.

7660 ...
۲۰ خرداد ۹۴ ، ۰۰:۱۹

روزگار قدیم

خوابم میاد و سردمه، اما میدونم باید بنویسم. سردمه مثل اواخر زمستون ده سال یا شایدم یازده سال پیش توی جاده اهواز. اتوبوسمون که از طرف دانشگاه ما رو می برد مناطق جنگی جنوب، توی جاده خراب شد و ما رو جا کردند توی اتوبوس پسرها. همه بسیجی بودند. من و مریم افتادیم ردیف پشت پسرها. همه به شدت خسته بودیم و توی اون نصفه شب جاده، خواب به کسی امان نمی داد بیدار بمونه. اما من مثل سگ با اینکه خوابم می اومد خوابم نمی برد! پسری که ردیف جلوی ما بود شروع کرد به خوندن "زیارت عاشورا". در به در چه صدایی هم داشت! یعنی از اون صداها بود که دلت می خواست یکی تا صبح محشر با اون صدا در گوشت فقط زیارت عاشورا بخونه. انگار فقط ما دو نفر بیدار بودیم. اون می خوند و من آسمون رو نگاه می کردم. اون می خوند و من توی خودم مچاله می شدم. اون می خوند و من پل اهواز رو می دیدم که توی سکوت و خلوتی شب چه زیبایی خاصی داشت... اهواز برای من با صدای اون پسره شروع شد. خدای من خدای من... گاهی وقتی حالت خوبه و گریه می کنی چقدر می چسبه: اللهم الرزقنی شفاعه الحسین... وای وای. دلم همون جاده و همون صدا و همون حال و همون اتوبوس داغون و همون آسمون و همون روزگار و همون... فقط می خواستم بگم آدم گاهی از انتظار برای اتفاقات خوب خسته میشه. خیلی خسته میشه...

7660 ...

وقتی این عکس رو توی یکی از پیج های اینستاگرام دیدم اولین کاری که کردم این بود که سریع ازش یه اسکرین شات گرفتم. بعد ساعتها بهش نگاه کردم و لبخند زدم. به این فکر کردم آدمهای کمی حتما چنین حسی رو تجربه کردند و بعد یواش توی دلم قند آب کردم که چه خوب منم این حالتو تجربه کردم. از باشگاه اومده بودم. توی همون پارک همیشگی دیدمش. یه پارک خلوت و تمیز. دم غروب بود. یادمه خسته بودم. روی نیمکت دراز کشیدم و سرم رو گذاشتم روی پاش و چشمام رو بستم. چقدر اون موقع ها پر از حس های خوب بودم. هیچ چیز قادر نبود منو از پا دربیاره. همه چیز عالی بود. چشمهام رو بسته بودم و نمی دونم به چی فکر می کردم. خم شد و پیشونیم رو بوسید. چشمهامو باز نکردم. خیلی گنده و گشاد لبخند زدم. سکوت و خنکی پارک می چسبید. خوابیدن روی پای آدمی که فکر می کردم متفاوته و همیشه هست می چسبید. متفاوت بود و من هیچوقت از این حرف کوتاه نمیام. متفاوت بود! حالا این عکس به من حس های خوب میده. منو تا بوسه و خنکی و سکوت می بره و البته دلتنگترم می کنه...


7660 ...
۱۶ خرداد ۹۴ ، ۱۷:۵۴

خنده الکی

این شبها که به اجبار وقتی مامانم اینا "خندوانه" رو نگاه می کنند و منم از بیکاری مجبورم نگاه کنم هی خیره میشم به "رامبد جوان"! هی نگاهش می کنم با دقت و هی فکر می کنم با اینکه انقدر زور میزنه بخنده ولی چرا آدم شادی به نظر نمی رسه؟! هی نگاهش می کنم و زل میزنم توی چشمهاش و حس می کنم یه چیزی توی چشمهاش نیست هر چند که دهنش تا آخرین حد ممکن بازه و ظاهرا داره می خنده! این پسره اون بازیگر "خانه سبز" نیست که من حتی از حالت چشمهاش خنده ام می گرفت. به نظرم فقط توی اون قسمتی که "مسعود فراستی" روبروش بود از ته دل و واقعی می خندید. دوست داشتم به بازیگر محبوب دوره نوجوونی کوفتیم می گفتم: رامبد جان خندیدن الکی که نیست باید وقتی می خندی چشمات برق بزنه و اونوقته که آدم روبروت خنده ات رو باور می کنه و می خنده. نمیدونم شایدم طبق معمول دارم اشتباه می کنم.

7660 ...
۱۳ خرداد ۹۴ ، ۱۷:۲۶

تضاد

چقدر شبها صدای هواپیماهایی که از بالای سرم میگذرند به من آرامش میدند. اونها به طرز عجیبی منو خیالپرداز می کنند و رویای رفتن به جاهای بهتر رو در من زنده می کنند. بعضی شبها حتی در خودم این قدرت رو می بینم که برای همه مسافرهاش داستانی بسازم. چقدر شبها که همه فکرها و دردها به آدم هجوم میارند، صدای گذشتن یک هواپیما حال منو خوب میکنه. حتی به اون شب که توی هواپیما از درد به خودم می پیچیدم ولی نمی تونستم نخندم، می افتم و می بینم چقدر درد گاهی می تونه شیرین باشه. ولی توی روز این حس فرق می کنه. صدای هواپیما در من ترس عجیبی ایجاد می کنه. دلواپسم می کنه و منو تا دورترین اضطرابهای زندگیم می کشونه. یاد خاطرات بد می افتم و تصویر اون زنی رو به یاد میارم که بعد از سقوط هواپیما توی ترافیک گریه می کرد و به شدت بی تاب بود و حتما اون ترافیک براش طولانی ترین ترافیک زندگیش بود. صدای هواپیما روزها منو تا دلهره سقوط، مرگ، نبودن و نیستی می بره. عجیبه که انسان چقدر با حسهای متضاد زندگی می کنه و این شعر "صبا کاظمیان" حس غریبی رو در من زنده می کنه:

محبوب من

مگر تو

همان کسی که همیشه نبود، نیستی؟

چگونه باز هم

برای کسی که همیشه نبود

دلتنگم؟!

7660 ...
۱۳ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۲۵

مردان رویایی!

چند روز پیش فیلم " آسمان زرد کم عمق" رو دیدم. نمی دونم منتقدین راجع به این فیلم چه نظری دارند ولی من خیلی خوشم اومد. البته باید بگم اینکه خوشم اومد، کاملا شخصی خوشم اومد! یعنی اینکه تمام فیلم عین یه احمق، دقیقا عین یه احمق، داشتم خودم و طرف خودمو جای دو تا شخصیت اصلی داستان میذاشتم. کاری که این روزها به طرز ابلهانه ای در همه موقعیتها انجام میدم. دختر داستان توی تصادف که خودشم پشت فرمون بوده، همه خانواده اش رو به کشتن میده و مدتی رو در بیمارستان روانی میگذرونه و شوهرش که خیلی درکش می کرده نه تنها اونو رها نمی کنه بلکه به شدت مواظبش بوده و پا به پای دختر تو فیلم میاد و حتی وقتی به علت حرف نزدن دختر، سرمایه زندگیشون رو از دست میدن و شوهره می افته زندان، بازم دختره رو رها نمی کنه و باز سعی می کنه به دختره ثابت کنه دوستش داره! آره بابا می دونم همه اینها توی فیلم هاست ولی حالا شما بیاید یه درصد احتمال بدید چنین آدم خوبی هم هست! مثل همین فیلم آخر جیرانی، " من یک مادر هستم". دوست پسر دختره، در همه حال کنارش می مونه حتی وقتی که می فهمه به دختره تجاوز شده. حتی وقتی که می فهمه دختره محکوم به اعدامه تا اون لحظه آخر جا نمی زنه. من همش از خودم می پرسم اگه تو لعنتی می دیدی من توی یکی از این موقعیت هام چه گهی می خوردی؟ خب معلومه همون اول خودتو گم و گور می کردی. یه جوری که انگار از اول وجود نداشتی. وای دنیا چه جای وحشتناکتری می شد اگه همه عین تو بودند! و من که عاشق نامردترین آدم دنیا شدم و هر روز دلم برای آدمی تنگ میشه که گاهی بی نهایت بی نظیر بود حتی اگه نامرد بود...

7660 ...