.

برای حفظ شخصیت خودتون، اعتراض نکنید!

.

برای حفظ شخصیت خودتون، اعتراض نکنید!

۱۴ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

۰۹ آذر ۹۴ ، ۲۳:۲۰

انتقال تجربه!

گمون می کنم تنها کاری که تا به حال مردهای ایرانی منت اون رو سر زن هاشون نذاشتند و فهمیدند که تا لب گور این وظیفه با اونهاست و اصلا هنگامی که از مادر زاده میشن با شیر بهشون خورانده میشه، بردن سطل آشغال دم دره! و اگه مردی این وظیفه رو انجام نمیده یا در انجام اون اهمال می کنه، قطعا از تربیت صحیحی برخوردار نبوده. می تونید این رو هم از تجربیات ما بدونید و در زندگی ازش بهره مند باشید!

۰۹ آذر ۹۴ ، ۰۰:۱۶

دلتنگی های دنباله دار

لعنتی کاش بفهمی چقدر دلم برات تنگ شده...


7660 ...
۰۷ آذر ۹۴ ، ۰۰:۲۶

از نصایح ما به شما

حالا که می خواهم بخوابم، گفتم قبلش ملت رو نصیحتی بنمایم! توی فیلم "عصر یخبندان" اونجا که مرده داره زنش رو تعقیب می کنه، فامیلشون کنارش نشسته و بهش میگه: خجالت نمی کشی زنت رو تعقیب می کنی؟ یعنی بهش اعتماد نداری؟ مرده میگه: یعنی خودت به فرهاد اعتماد داری؟ طرف فامیلشون میگه: آره! بعد آخر فیلم نشون میده یارو فامیله هم فهمیده شوهرش قابل اعتماد نیست و براش توی ماشینش شنود گذاشته! خلاصه اینکه "اگه شوهرتون پنچری کوچیک نداره، مطمئن باشید یه پنچری بزرگ داره". دل بدید به این نصیحت که با خون دل به دست اومده!


*دوستی دیشب توی خصوصی برای آقایون هم یه نصیحت داشتند، آویزون گوشتون کنید جای دوری نمیره:)

منم یه نصیحتی بکنم تا خوابت نبرده اتفاقا به همین فیلم هم ربط داره:

اگه خانومتون گشنه اش نیست دیگه، مزه غذا بیرون رفته زیر دندونش.
از ما گفتن بود. 
۰۴ آذر ۹۴ ، ۱۸:۵۸

این یه نیازه نه علاقه

یادم نمیاد کی عصاهامو عوض کردم ولی یادمه آخرین عصایی که قبل از این عصاها داشتم رفت زیر ماشین و مچاله شد و مجبور شدم عصای دیگه ای بخرم. فکر کنم بیش از پانزده ساله که من این عصاها رو دارم. خیلی کهنه شدند و آلومینیوم قسمت پایینش دیگه کاملا به سیاهی میزنه و شبیه عصاهای گداها توی فیلم "الیور تویست" شده. قسمت پایینش که پیچ می خوره کمی شل شده بود برای همین بابا یه حلقه که شکل گل بود انداخت کنارش تا پیچش سفت بشه و زیر بغلی هاش قبلا پلاستیکی بود که پاره شد و بابا انقدر گشت تا یه مشابهش رو پیدا کنه تا من ناراحت نشم ولی اونایی که خریده بود برای این عصاها شل بود بنابراین بابا اعلام کرد: دخترم غصه نخور الان درستش می کنم! و بعد چند دور چسب مشکی بالای زیر بغلی ها پیچوند و بعد اونها رو جا انداخت تا سفت باشن. حالا اون چسبها هم بیرون زده و شکل خیلی ناجوری به عصاها داده. اون قسمت دستی ها هم که دستمو می گیرم کاملا شکسته و زار میزنه. اون سالها که با "ب" می رفتیم پارک انقدر باهاشون بازی می کرد که آخر سر تقریبا داغونشون کرد. عصاهای من همیشه با من هستند و تنها شاهد همه شادیها و غمهام بودند ولی من اصلا دوستشون ندارم اصلا. فقط بهشون نیاز دارم و توی این چند سال هیچوقت دلم نخواسته عوضشون کنم با اینکه همه تقریبا به من میگن این عصاها مایه آبرو ریزیه. نمیدونم! اما اگه شما یه روز یه دخترو با عصاهای کهنه و یه شالی که داشت از سرش می افتاد و یه رژ تابلو در حالیکه نیشش تا بناگوش بازه رو کنار خیابون دیدید جلو بیاید و سلام کنید و شک نکنید اون منم: 7660


* از وبلاگ قبلیم

** هنوزم وقتی کامنت های مربوط به این پست رو می خونم، خیلی خیلی زیاد حال می کنم :)