تا سن پطرزبورگ

من اینجاییم و چراغم در این خانه می سوزد...

تا سن پطرزبورگ

من اینجاییم و چراغم در این خانه می سوزد...

درباره بلاگ
تا سن پطرزبورگ

از همه شماهایی که اینجا رو دنبال می کنید و وقت میذارید بسیار سپاسگزارم. ببخشید اگر زود به زود نمی نویسم...

۰۱ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۱۴

داستان های زندان !

صندوق رای رو ساعت چهار عصر آوردن توی بند و فقط تعدادی از کارمندها و تعداد خیلی محدودتری از زندانی ها چیزی حدود هفتصد نفر رای دادند. همه به غیر از سه الی چهار نفر به روحانی رای دادند. توی زندان میگن رییسی هر چی رای داده "اشد مجازات" بوده! اینجا بحث اصولگرا و اصلاح طلب نیست، بحث مروت در حکم و انتخاب بین قاضی و وکیله!

**سعی نکنید در هر پستی کامنت خصوصی بدید و در مورد راست و دروغ پست اظهار نظر کنید. اگه اذیتتون میکنه خودتون رو راحت کنید و تصور کنید همه اینها خیالبافیه!!

7660 ...

بالاخره به اسفند رسیدم. به آخرهای اسفند. می دونم که سال جدید، سال سختتری خواهد بود. همیشه همین طور بوده. تا بوده روزگار سختتر شده اما چه باک؟ به قول اون جمله تکراری "چیزی که منو نکشه قوی ترم می کنه!" می دونم که روزهای خوب همین لحظات الانه. همین لحظاتی که همه از خستگی زود خوابشون برده. همین الان که من نه نگران مامان هستم و نه مهدی و نه بقیه. همین لحظاتی که در سکوت شب می گذره. همین لحظاتی که تنها صدای توی خونه صدای یخچال و صدای کیبورد منه. همین ساعتهایی که لامپ های خونه کبری خانم روشنه و من حس خوب دارم. همین لحظات جاری... خوابم گرفته و به شدت احساس خستگی می کنم با اینکه صبح تا حالا رسما هیچ گهی نخوردم ولی خسته ام. از بس این روزهای آخر منتظرم که از پله های حیاط بالا بیاد و نمیاد! باید به همه رفته ها حداقل سالی یه بار فرصت تماس می دادند... خوابم میاد و یاد اون دیالوگ فاطمه معتمد آریا توی فیلم "اینجا بدون من" می افتم که می گفت توی خواب و بیداری دعا کنی حتما مستجاب میشه. خب امتحانش ضرری نداره. فقط باید به قول آیبک چیزهای بزرگ بخوایم شاید آرزوهای بزرگ به تحقق و استجابت نزدیکتر باشند! بالاخره آیبک بیشتر از من می فهمه... مثلا از خدا بخوام بتونم یه خونه نزدیک خونه دوستم توی تهران داشته باشم یا مثلا از خدا بخوام توی این سن عاشق بشم و شایدم یه آرزوی بزرگتر، بتونم برم سرکار... خسیس نباشیم و به آرزوی های هم آمین بگیم شاید سال دیگه یکیمون به یکی از آرزوهای بزرگش رسید!

7660 ...
۲۱ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۴۵

آرزویی در آخرین هفته سال

آخرین هفته اسفند. باید می تونستم تمام روزهای این ماه رو توی خیابون و بین مردم راه برم. باید می تونستم حداقل یک روزش رو بیرون برم. اسفند رو نمیشه از پشت پنجره ای با چشم انداز طوسی خونه های روبه رو دید. اسفند تنها ماهیه که لزوم پا داشتن بیش از هر وقتی احساس میشه...

7660 ...
۱۳ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۴۸

ماه خوب من

به هر حال بهمن، ماه خوبیه. حتی اگه تمام رگ های بدنت بیرون زده  باشه و درد کنه. توی روزها و عصرها و شب های بهمن ماه یه شادی عجیبی هست که نمی دونم برای من اینطوریه یه برای همه. بهمن، ماه خوبیه حتی وقتی برای عید نه چیزی می خوام بخرم و نه برنامه ای دارم. فقط یه ایراد بزرگ داره و اونم اینه که مثل همه چیزهای خوب و عالی، زود تموم میشه و زود از دست میره...

7660 ...
۲۳ دی ۹۵ ، ۱۷:۳۱

این داستان واقعیست!

چند ماه پیش شاید بهار یا زمستون گذشته یا حتی تابستون سال قبل در یک دعوا پسر بزرگ خانواده ای مرتکب قتل دوستش میشه. در جریان تحقیقات پلیس برادر کوچک خانواده هم به جرم معاونت در قتل دستگیر و به پنج سال حبس محکوم میشه. اولیای دم به هیچ طریقی حاضر به رضایت دادن نمیشن! در همین بین، برادر مقتول به همراه دوستش به مادر میانسال قاتل "تجاوز" می کنه تا هر دو برادر رو در حبس دچار فشار عصبی کنه!! مادر به دلیل اینکه هنوز امید داشته برای پسر بزرگش رضایت بگیره از شکایت منصرف میشه و البته کدوم زن میانسال شکسته ای توی شهرستان ممکنه از این دادگاه به اون دادگاه بره و جلوی همه بگه دو تا جوون به من تجاوز کردند؟! پدر خانواده بر اثر این شرمساری و ناامیدی محض دق مرگ میشه! خبرها به گوش پسر کوچیک خانواده می رسه و تقاضای مرخصی می کنه... من به دو روز پیش این موقع فکر می کنم. احتمالا با یه پلاستیک لباس دم دم های غروب با قلبی پر از خشم پاش رو از در زندان بیرون میگذاره. احتمالا قبلا به اینکه می خواد چکار کنه فکر کرده. صبح فردا قتل های خونین اراک که در راس حوادث روزنامه های دیروز بود، شکل می گیره! البته که به قول معروف "حکم اصلی مال خداست" اما شما این واقعیت رو چطور قضاوت می کنید؟ اگر برادر شما اعدام بشه و به مادرتون تجاور کنند و پدرتون دق مرگ، شما چکار می کنید؟ من اما براش دعا کردم بعد از همه این طوفان ها، امشب توی انفرادی آرامش داشته باشه و راحت بخوابه...

7660 ...
۱۲ دی ۹۵ ، ۲۳:۰۶

قطار 3:10 دقیقه به یوما

چند سال پیش فیلم " قطار 3:10 دقیقه به یوما" رو با پدر مقدس نگاه کردم. برای ما که عاشق سینمای وسترن بودیم و در سالهای قحط این ژانر به سر می بردیم دیدنش خیلی حال داد. ما هر دو عاشق داستان های اینطوری بودیم. توی آمریکا، توی مزارع پر از گاو و اسب، دشت های وسیع، آدمهای ماهر در تیراندازی، کلانتر، چشم های آبی که توشون می شه غروب رو تماشا کرد، موهای روشن و هدفی که میشه براش راحت و قشنگ مرد! بعد از اون بارها تلویزیون این فیلم رو پخش کرد اما من نگاه نکردم با خودم فکر کردم شاید دیگه هیچوقت به اون قشنگی نباشه و دیگه اون لذت رو نده. اما امشب وقتی در عین ناامیدی محض کانال های خالی تلویزیون رو بالا و پایین کردم و چیزی پیدا نکردم به ناچار روی این فیلم نگه داشتم. آخرهاش بود اما من به تماشای همه اون چیزهایی که دوستشون داشتم رسیدم. موزیک، نگاه مطمئن قهرمان فیلم، قطاری که به یوما می رفت و پدری که دیگه نبود... آمریکایی ها همیشه خوب فیلم می سازند!

7660 ...
۱۱ دی ۹۵ ، ۰۱:۴۵

توهم

وقتی یه نفر ازم می پرسه مطمئنی هیچوقت پاهات خوب نمیشه، دوست دارم بگم نه مطمئن نیستم! شایدم برای همین بود چند سال پیش به خاطر حرف یکی از استادها خودمو اسکل کردم رفتم دکتر. به دکتره گفتم: یعنی علم هیچ راهی پیدا نکرده؟! خواستم حرف بذارم دهنش بلکه بگه مثلا دارند روش کار می کنن! دکتر گفت: نه متاسفانه علم در این زمینه ریده. اینو به یه زبون دیگه گفت البته. بعدم یه یادداشت نوشت برای استاد احمقمون که دیگه دانشجوهاش رو سرکار نذاره. ولی خوب بود اگه مطمئن بودم پاهام یه روز خوب میشه...

7660 ...
۰۶ دی ۹۵ ، ۲۳:۳۲

حماقت های ثبت نشده

گاهی شبها مخصوصا این موقع ها که میدونم به امتحانات پایان ترم نزدیکه یهو یاد حماقت های بزرگ زندگیم می افتم. امروز بارها و بارها از خودم پرسیدم که من چطور عاشق آدمی شدم که شونزده جلسه کلاس رو فقط با یه دست لباس اومد! گیرم که لباس هاش همیشه مرتب بود و بهش می اومد اما آخه انقدر تکراری؟! مثلا باید عاشق اون پسره پرهام می شدم که هر جلسه با یه دست لباس می اومد، همیشه می خندید و پولدار بود! حداقل به اصول من نزدیک تر بود. گیرم که دوستم داشت اما تقریبا همه دانشجوها منو دوست داشتند. گیرم که قدش بلندتر از همه بود، به درک مگه نردبون بلند نیست؟! چرا من باید عاشقش می موندم وقتی اون شب با برنامه از پیش تعیین شده ای گفت بیا گناهانمون رو اعتراف کنیم و بعد اعتراف کرد شیش ماهه یکی دیگه رو دوست داره... باور نکردم. قسم خورد و خندید. پدر سوخته عوضی با اون خنده های لامصبش! عکس دختره رو دیدم. فقط ته دلم می لرزید. موهای فر پری داشت. رنگ شده. از همون رنگ ها که همه میزنن و نمیدونم قهوه ای کمرنگه یا عسلی یا... اسمش هم قشنگ بود: مهرنوش! مهرنوش در مقابل اسم ساده من... حتی اسمم هم در مقابلش عددی نبود چه برسه به خودم. بعد تا صبح سیاوش قمیشی گوش کردم تا خوده خوده صبح. چرا بعدش باهاش آشتی کردم؟ گیرم که دوستش داشتم پس اصولم چی می شد؟ گیرم که زیاد التماس کرد، خب که چی؟! بعدها التماسش کردم و اون به اصولش پشت نکرد. چه حماقت هایی کردم در حق خودم نسبت به پسری که شونزده جلسه فقط یه دست لباس پوشید! 

7660 ...

افراد به شیوه های مختلف یک وام رو خرج می کنند. مثلا یه وام پنج میلیونی! بعضی ها ماشینشون رو عوض می کنند، بعضی ها وسایل خونه می خرند، بعضی ها خرج عمل زیبایی می کنن، بعضی ها باهاش قرض های قبلی رو صاف می کنند، عده ای بدبخت تر از این حرفها هستند و اونو توی دادگاه ها و خرج شاکی و غیره می کنند و بعضی ها هم از اون یه عده خیلی مفلوکترند و پول رو خرج شوهر یا دوست پسرشون می کنند!! کلا با پنج میلیون کارهای متفاوتی میشه کرد. اما خب توجه داشته باشید که شاید یکی دلش بخواد با یه مقدار از اون پول بره مسافرت و این براش از لباس و کفش و خیلی چیزهای دیگه مهمتر باشه. به اینجا که می رسم پشیمون می شم از اینکه انگیزه ام رو برای نوشتن این پست بگم فقط کاش یادم بمونه به الویت های زندگی مردم احترام بذارم و بدونم الویت اول من ممکنه الویت بیستم کسی نباشه اما اون الویت خوده منه! می دونم جمله سنگینی بود اما خب بالاخره نوشتمش.

7660 ...
۰۲ دی ۹۵ ، ۱۸:۳۰

نوشتن، جان است!

راز وبلاگ های محبوب به گمانم یک چیز است: استمرار در نوشتن از واقعیت با ادبیات غیر تقلیدی! اصلا وبلاگ های خوب رو همین طوری پیدا کردم. آدم هایی که نوشتن از رئالیسم روزانه دغدغه شون بود. چند روز پیش ساعت ها وبلاگ گردی کردم. به بلاگفا و وبلاگ های قدرتمند اون روزها سر زدم و تا تونستم آرشیوشون رو خوندم. به معنای واقعی کلمه لذت بردم هر چند که دلم نمی خواست این رو براشون بنویسم. مدت هاست حوصله کامنت گذاری ندارم و این بی حوصلگی شاید از اون جا نشات می گیره که ما جماعت به "لایک کردن" عادت کردیم! اما توی این وبلاگ گردی یه چیزی یه جوری به یه حس خاصی ناراحتم کرد و اون این بود که چند وبلاگ خوب که لینک بودم، منو پاک کرده بودند. مثل این بود که آدمها بودن تو رو فراموش کنند و بعد انگار از اول نبودی... لعنت به این افسردگی که حتی نوشتن رو از آدم می گیره!

7660 ...